تبليغاتX
كلبه درويشي من

كلبه درويشي من

زندگی را در هر کجا که باشم با تو دوست دارم گر نباشی من نیستم


یه شعر قشنگ دیگه واسه عزیز دلم.نمیای بخونی؟

حدس بزن این یکی از کیه؟!
حدس بزن دیگه!!

زدی؟

بخون ببین چه اشکله(oshkele)




برای خواب معصومانهء عشق
كمك كن بستری از گل بسازيم
براي كوچ شب هنگام وحشت
كمك كن با تن هم پل بسازيم
كمك كن سايه بونی از ترانه
برای خواب ابريشم بسازيم
كمك كن با كلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازيم

بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن

به دنبال كدوم حرف و كلامی
سكوتت گفتنه تمام حرفاست
تورو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت قلب عاشقهاي دنياست
تو با تن پوشي از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آينه بردی
چرا از سايه های شب بترسم
تو خورشيد و به دست من سپردی

بذار قسمت كنيم تنهاييمونو
ميون سفرهء شب تو با من
بذار بين من و تو ، دستای ما
پلي باشه واسه از خود گذشتن

كمك كن جاده هاي مه گرفته
من مسافرو از تو نگيرن
كمك كن تا كبوترهای خسته
روی يخ بستگي شاخه نميرن
كمك كن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربوني رو بگيريم

نوشته شده در 88/03/03ساعت 1:18 توسط مرتضی | |
يادمان باشد...

اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پر پر شدنش سازو نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم

يادمان باشد...

سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

يادمان باشد...

اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

نوشته شده در 88/03/03ساعت 1:15 توسط مرتضی | |
"محبوبم
نگاه و لبخند دلنشینت بهترین بهانه ی زندگیست به وجودت می بالم و عاشقانه تر از قبل دوستت دارم.این را بدان که در کنار تو بودن را با هیچ چیز عوض نمی کنم."




نوشتمش اینجا که اینجا هم بمونه!!تا آخرین seconde عمرم و عمرت!!

نوشته شده در 88/02/31ساعت 15:23 توسط مرتضی | |

سیلام(بخون seylam)

ببین من چقده خوبم؟میربونم؟!چقده ماهم؟!متناسب با رشتت واست شعر آوردم(ازاین حرفا!).اسممو که لازم نیست مستقیم بگم؟ها؟از عنوان پستها خودت بگیر قضیه رو..!!!!

 

 

 

 

 Over and over I look in your eyes

you are all I desire

you have captured me

I want to hold you

I want to be close to you

I never want to let go

I wish that this night would never end

I need to know

Could I hold you for a lifetime

Could I look into your eyes

Could I have this night to share this night together

Could I hold you close beside me

Could I hold you for all time

Could I could I have this kiss forever

Over and over I've dreamed of this night

Now you're here by my side

You are next to me

I want to hold you touch you and taste you

And make you want no one but me

I wish that this kiss could never end

oh baby please

I don't want any night to go by

Without you by my side

I just want all my days

Spent being next to you

Lived for just loving you

Could I hold you for a lifetime

Could I look into your eyes

Could I have this night to share this night together

Could I hold you close beside me

Could I hold you for all time

Could I could I have this kiss forever

 

معنیشم میذارم واسه زیر دیپلمی هایی مثه خودم!

 

 

 

من بیشتر و بیشتر به چشمانت نگاه می کنم

زیرا تو معنی تمام آرزوهایم هستی

و مرا اسیر خود کرده ای

می خواهم تو را برای خود حفظ کنم

و در نزدیکی تو باشم

و هیچ وقت اجازه نمی دهم که تركم کنی

امیدوارم که این شب هیچ وقت به پایان نرسد

زیرا من باید بدانم که

آیا می توانم همه عمر تو را داشته باشم؟

آیا می توانم به چشمانت نگاه کنم؟

آیا می توانم این شب را با تو شریک باشم؟

آیا می توانم تو را در کنار خود داشته باشم؟

آیا می توانم تو را همه وقت در کنارم داشته باشم؟

آیا می توانم این بوسه را بر ای همیشه داشته باشم؟

من بارها و بارها در رویای این شب بوده ام

و اکنون تو اینجا در کنار من هستی

تو در نزیک من هستی

و من می خواهم تو را برای خود حفظ کنم

و تو را وادار کنم که کسی جز من را طلب نکنی

امیدوارم که این بوسه هیچ وقت به پایان نرسد

عزیزم خواهش می کنم

من نمی خواهم هیچ شبی از زندگیم

بدون حضور تو در کنار من سپری شود

و فقط می خواهم که همه روزهای زندگیم

را در کنار تو بگذرانم

و فقط برای عشق ورزیدن به تو زنده باشم

آیا می توانم همه عمر تو را داشته باشم؟

آیا می توانم به چشمانت نگاه کنم؟

آیا می توانم این شب را با تو شریک باشم؟

آیا می توانم تو را در کنار خود داشته باشم؟

آیا می توانم تو را همه وقت در کنارم داشته باشم؟

آیا می توانم این بوسه را بر ای همیشه داشته باشم؟

 

 

عزیزم قربونت برم.مواظب خودت باش

نوشته شده در 88/02/31ساعت 15:11 توسط مرتضی | |

شب از مهتاب سر میره

تمام ماه تو آبه

شبیه عکس یک رویاست

توخوابیدی...جهان خوابه

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از

گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه

که تو چشماتو می بندی

تورو آغوش میگیرم

تنم سرریز رویا شه

جهان قد یه لالایی

توی آغوش من جا شه

تورو آغوش میگیرم

هوا تاریکتر میشه

خدا از دستهای تو

به من نزدیکتر میشه

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر میشه

از این تصویر رویایی

تماشا کن

تماشا کن

چه بی رحمانه زیبایی..

نوشته شده در 88/02/29ساعت 20:32 توسط مرتضی | |

روز جدایی فرا رسید.وسایلم رو جمع کردم برم ازش خداحافظی کنم

دیدماز دور میاد.سرمو به زیر انداختم که سیمای 

مهربانش مانع از رفتنم نشه نمی تونستم بچه ها و اونو تنها بزارم

وابستگی شدیدی بهشون پیدا کرده بودم

نمی تونستم بدون اون زندگی کنم هر شب کنار هم میخوابیدیم

و تا آخر شب اون حرف میزد از رویاهاش میگفت و از اینکه منو پیدا کرده

بود چقدر احساس شور و نشاط میکرد. جلوتر  که اومد

سرم و به زحمت بالا بردم اشک تو چشام حلقه بسته بود میدونستم اونم

مثل من داغون و آشفته است آرومو قرار نداره چشماش

بهم میگفت نرو...و التماس کنان بهم خیره شده بود بغضم شکست و شروع

کردم به گریه اونم مثل من طاقت نیاورد و گریه رو سر داد

بازوان مردانه اش را دور گردنم انداخت و مرا در آغوش گرفت سینه ام را به

سینه اش چسباند و پیشانی ام را بوسیدو گفت :قول بده

که فراموشم نکنی قول بده که بهمون سر بزنی.بوسیدمش و گفتم قول 

میدم اشک هایش را پاک کردم و گفتم دیگه نباید اشک بریزی

دستانم را گرفت و گفت :حیف شد که دوران سربازی ات به این زودی تمام شد.  

نوشته شده در 87/12/14ساعت 17:2 توسط مرتضی | |

و اما عشق چیست؟

ناله های شبانه و اشک های سرد روی گونه های گرم

عشق یعنی چشم دوختن به عقربه های ساعت

عشق یعنی آرام آرام راه رفتن روی برف های سرد

آواز خواندن زیر باران و آب دادن به گل های باغچه

و دادن چند تا شکلات به بچه های پنج ساله

عشق یعنی غرق شدن در دریایی از شقایق

عشق یعنی کشیدن عکس غروب روی شیشه های بخار گرفته

عشق یعنی سجده کردن روی جانماز مادر در سپیده دم

عشق یعنی بخشیدن انسان گناهکار

و عشق یعنی گوش کردن به گریه کودکی که تازه به دنیا میاید

نوشته شده در 87/12/14ساعت 15:48 توسط مرتضی | |
سلام الینا جان

قرار بود برام مطلب بنویسی  پس چی شد. ها

من وبلاگم رو به تو سپردم

یادت باشه من  به وبلاگ سر میزنم 

مراقب خودت باش

بای

نوشته شده در 87/10/22ساعت 21:19 توسط مرتضی | |
Salam age ejaze bedi manam delam mikhad to wbloget matlab benevisam elina
نوشته شده در 87/06/01ساعت 13:29 توسط مرتضی | |
و تنها عشق است كه مي ماند امروز روز مرگ قاصدك هاي سرگردان بود امروز تنها به خاطر عشق تمام پروانه ها سوختن و آسمان به دريا پيوست و باد مرثيه اي سر داد و دشت شقايق پر پر شد اينجا پشت كوه هاي يخ زده خورشيد براي هميشه غروب كرد و تاريكي مطلق دنيا را سايه افكند
نوشته شده در 87/04/22ساعت 1:1 توسط مرتضی | |
كاش مي تونستم جلوي چشم تو يه كلك چوبي كوچيك درست كنم و برم به يه درياي ديگه.ولي حيف... از چشم هاي پاك و صادقت كه بهم آرامش ميده خجالت مي كشم چند بار چوب جمع كردم حتي از چوب هاي قايق خودمونم دزديدم حتي اين آخرا چوب هارم به هم وصل كردم ولي ياده چشمات نذاشت هر بار كه به دلم سر مي زدم و مي ديدم هنوزم دوستم داري و هنوزم تو قلبمي نمي تونستم.ولي آخه عزيزه من صبر منم حدي داره چقدر به درياهاي ديگه نگاه كنم و به روده كوچولوي خودمون دل خوش كنم.مواظب باش!يه وقتي ديدي وقتمون تموم شد و به آبشار رسيديم اونوقت اين قايق پر از عشق شكسته مي شه و من و تو به درياهاي ديگه پرت مي شيم و از اونجا هم اگه خيلي شانس بياريم به اقيانوس مي رسيم و آخرشم فراموشيه...
بيا اين لحظه ها رو از دست نديم،بيا همين طوري كه تو،يه قايق نشستيم و نمي تونيم همو فراموش كنيم ،همين طوري كه از روي غرور و اجبار داريم به درياهاي ديگه نگاه مي كنيم پاروهاي كوچيكمون و بسازيم و اين قايق و خلاف جهت رودخونه ببريم،ببريمش به يه دريايي كه اولين بار من و تو كشفش مي كنيم و اون جا قانون عشق واقعي و پايدار رو بنا مي كنيم.



آمدی جان به قربانت ولی حالا چرا           بی وفا حالا که من از پا افتادم حالا چرا

 نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب امدی       سنگدل زود تر می خواستی حالا چرا             

    نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم              دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

نوشته شده در 87/03/19ساعت 22:56 توسط مرتضی | |

در زير باران نشسته بودم چشمم را به آسمان
دوخته بودم
چشمم را به ابرهاي سرگردان

دوخته بودم انتظار مي کشيدم انتظار قطره

 اي عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر

 چشمانم بنشيند تا شايد چشمانم عاشق آن

 قطره شود
باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار

بودند صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در

 هم شکسته بود خيس خيس شده بودم، مثل

 پرنده اي در زير باران! دوست داشتم پرواز کنم

 در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان

 اين همه قطره پيدا کنم مي دانستم قطره هايي

که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است 

اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود...
در روياهايم پروازکردم، در اوج آسمانها، در ميان

ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين

 همه قطره باران، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي

 که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!،

 يا به رودخانه!، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو

مي رفت و يا بر روي گل مي نشست! من به دنبال

قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند نه قطره اي

 که عاشق دريا يا گل شود و يا اينکه ناپديد شود! 

من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!

 همان رنگ باران عشق من!
نگاهم به باران بود، در دلم چه غوغايي بود!
انتظار به

 سر رسيد، قطره عاشق به چشمانم نرسيد! باران

 کم کم داشت رد خود را گم مي کرد و آسمان

 داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان

 آرام بگيرد اما! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر

 ماندم آنقدر انتظار کشيدم تا قطره آخر باران

 را از آن بالاها مي ديدم قطره اي که آرزو داشتم

به چشمانم بنشيند آرزو داشتم بيايد و با چشمانم

دوست شود قطره باران داشت به سوي چشمانم

 مي آمد نگاهم همچنان به آن قطره بود طوفان

 سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد

 به چشمانم بنشيند اما آن قطره عشق با طوفان

 جنگيد، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست

چه لحظه قشنگي در همان لحظه که قطره باران

 عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم

 شروع به اشک ريختن کرد اشکهايم با آن قطره

يکي شده بود احساس کردم قطره عاشق در قلبم

 نشسته به قطره وابسته شدم آن قطره پاک پاک

 بود چون از آسمان آمده بود همان قطره اي که

 باران عشقم به من هديه داد

نوشته شده در 87/03/08ساعت 0:6 توسط مرتضی | |